صرف یک فنجان چای با من و روزمرگی هایم
آغاز به مردن
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، شاد نیستی آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
حامد ابراهیم... یکی از دوستان عزیزم در دوران دانشگاه بود. اولین بار در اردوی پیش دانشگاهی ورودی های 82 که آن سالها به همت مهندس نوریان با طراوت خاصی برگزار می شد با حامد آشنا شدم. من به زور تونسته بودم با نشریه "داد" حسام خلینا امکان حضور در اردو را پیدا کنم و با غرفه پژواک همسایه بودیم که سر صحبت با حامد باز شد و به قول خودشون من را جذب کرد.
دوستی با حامد شاید نقطه عطفی در زندگی دانشجویی من بود. از طریق او ضمن ورود به فعالیت های دانشجویی با دوستان بسیاری نیز آشنا شدم. اهمیت آشنایی با حامد ابراهیمی برای من این بود که او مرا با دید صنفی فرهنگی آشنا نمود و همین دید باعث موفقیت های بسیاری در دوران فعالیت های دانشجوییم شد.

گذر زمان و ازدواج و کار و زندگی ما را اندکی از هم دور کرد ولی می شود هر از گاهی با تلفن و چت یادی از هم کنیم
جملات زیر را در وصف و انتقاد او می نویسم:
- سنتی و تلاشگر به سوی مدرنیته
- تمیز و مرتب
- پشتکار فراوان و بعضی وقت ها یک دنده
- لابی گر با هرکس از هر گروهی
- باهوش ولی قابل شکست
- خنده رو و همسفر خوب

از او بسیار آموختم و همیشه مدیون او هستم. حاج حامد هرکجا هستی موفق و کامشاد باشی.
یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد..
- روباه از آقا شیره میپرسه؟؟ میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...
- خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.
- جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.
- اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم
- مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن.
- میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.
بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.
- هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...
-قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.
- ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.
- امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.
گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.
صحنه غافلگیرکننده:
درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.
نتیجه گیری اخلاقی:
اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن.
دو سال هست که برای راه اندازی و پیشرفت وب سایت نیازمندی های مسکن و املاک ایران (املاک 110) زحمات زیادی را کشیده ام.

اگر پیشنهاد یا انتقادی دارید مرا راهنمایی کنید لطفا
وب سایت نشریه دانشجویی پژواک به آدرس www.Pezhwak.com در جستجوی عبارت فارسی "نشریه دانشجویی" در سایت گوگل در میان تمام نشریات دانشجویی فارسی زبان مقام اول (بعضی وقت ها مقام دوم) را به خود اختصاص می دهد.
خیابان عطایی جایی بود که اتوبوس های شرکت واحد (خط واحد) شهر ما در آن خیابان می ایستادند و به تبع رفت و آمد بسیار مردم حاشیه خیابان همواره مملو از دست فروش هایی بود که هر کدام چیزی می فروختند. از آدامس و پفک و صابون و لیف گرفته تا جوجه ماشینی رنگی. اواخر خرداد درست همان روزهایی که مدرسه ها تعطیل شده بود و ما بچه ها از ازدیاد اوقات فراغت کلمون کچل شده بود فصل آمدن جوجه به بساط دست فروش ها بود.
چندین سال پیاپی من موقع گذر از خیابان عطایی گریه کرده بودم که من جوجه می خواهم و مادرم از خرید امتناع کرده بود ولی هر بار مادر بزرگم گفته بود که "دختر چرا دل بچه را میشکونی یه جوجه بخر براش اینا که زیاد زنده نمی مونن" و مادرم یک جوجه ماشینی زرد رنگ برام می خرید و مادر بزرگ هم به بهانه اینکه جوجه کوچولو تنها می ماند یکی دیگر هم خودش می خرید برایم. اما طبق روال هر سال جوجه های من نمی مردن هیچ اواسط پاییز هر کدام برا خودشان نره خروشس می شدن که بیا ببین از اون خروس ها که کاکلشون از بس بزرگه خم میشه پایین.
کمکم صدای همسایه ها که برای بالا بردن کلاس خونشون نمای خونه را سنگ مرمر کرده بودن. در می آمد که بابا مگر اینجا روستاست و مامانم هربار جواب میداد که "واللا ما گفتیم این جوجه ماشینی ها چند روزه می میرن از کجا می دونستیم . . ."
نوشته شده به دعوت روزبه عزیز و به دنباله مطلب روحی